ميرزا قهرمان امين لشكر
45
روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى )
كردند ، و آقا على اين كاغذها را كه چاپار آورده بود از طهران براى من نوشتهاند آورد . جناب آقاى امين السلطان دام اقباله شرحى نوشتهاند كه ان شاء الله موكب همايون دوازدهم از طهران حركت مىفرمايند . در تبريز شما مشرف مىشويد ، و جناب آقاى امين الدوله نوشته بودند كه من از راه گيلان به فرنگستان مىروم و نوشته بودند كه جناب آقاى امين السلطان در تبريز اظهار مهربانى مىكنند ، آقاى نصير الملك دام اقباله شرحى مهربانى نوشته بودند و اين كاغذها را در سيم شهر شعبان نوشته بودند و روز نهم شهر شعبان رسيده است . به تاريخ چهارشنبه 9 شهر شعبان المعظم اودئيل امروز بعد از آنكه از خواب برخاستم و نماز و ادعيه را بهجا آوردم و پشت كرسى خوابيدم ، بعد از آن آمدند گفتند ، كه حاجى قاضى اروميه آمده ، گفتم بيايند . قدرى نشسته و حرف متفرقه گفته شد . از بابت تيول و ملك « شيخ سرمست » مذاكرات شد . بعد از آن پسر اسمعيل آقاى مكرى و يك نفر ديگر آمدند . از بابت قرض خارجه گفتگو كردند . پس از آن جناب ميرزا محمد تقى حجة الاسلام آمدند ، قدرى هم با ايشان به صحبت گذشت . پس از آن حاجى درويش سياح و درويش ريش سفيدى ديگر و يك نفر ديگر آمدند با آنها قدرى حرف زديم . وقت ناهار بود ناهار آوردند ، با آنها ناهار صرف شد ، بعد از ناهار و صرف چاى آنها رفتند . آمديم اطاق پشت كرسى به اين تفصيل كاغذ به طهران نوشتم : به وقايعنگار ، به جناب مشير الدوله ، كاغذى به ميرزا محمد حسين به خلخال در باب كار قنات و غيره و فرستادن قسط طهران براى بكمزافندى ، و كاغذى به نواب داراب ميرزا حاكم خلخال « 1 » ، دادم بردند به چاپارخانه ، يعنى دادم اصغر خان قبض سفارشى آورد . سه ساعت به غروب مانده جناب ساعد الملك دام مجده آمدند قدرى نشستند . وقت غروب رفتم منزل جناب ميرزا محمود خان مشير نظام قدرى آنجا بوديم . جناب اجل آقاى امير نظام دام اقباله رقعه به من نوشته بودند كه فردا صبح را منزل ايشان برويم ، مجلس عقد دخترايشان است به پسر جناب حاجى ميرزا يوسف آقا سلمه الله ، و جناب ساعد الملك رفتند منزل جناب امير نظام دام اقباله . من گفتم حالت ندارم ، شما اگر ديديد كه مىنشينند به من خبر
--> ( 1 ) - و كاغذى هم به رستم خان ياور خلخالى ( حاشيه خط امين لشكر ) .